باران تابستانی

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!

                                                  "حمید مصدق"

باران بهانه ای بود تا

                    تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی...

""""""""""""""""""""""""""""

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک چک چک چکار با پنجره داشت؟

 

سرزد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

                                  "قیصر امین پور"

بر شیشه ها

کتیبه ی باران چیزی نوشته محو و مه آلود

بر متن این کتیبه  سیال شعری ست می توان خواند:

"چون لحظه های بوسه و بدرود بنمود روزگارم و بربود"

 

اگر نامه ای می نویسی به باران

سلام مرا نیز بنویس

سلام مرا از دل کاهدود و غباران

سلام مرا زین شب سرد نومید...

                                 "استاد شفیعی کدکنی"

تو مثل باران بهاری

          دوستت دارم

بر من بباری یا نباری دوستت دارم!

 

امروز خواب حسین تعبیر شد!!!!

چه بارانی با همه ی طراوتش نگران کننده بود!

 

 

مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد

که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد

 

تو از شمسی ترین منظومه مولاناترین بزمی

که تالار تنت دو مطرب مهتاب رو دارد

 

دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیز و هر دهلیز

هزاران شاتقی زندانی دخترعمو دارد

 

و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست

که مهتا لافتی الّا اگر این دست مو دارد

 

به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده

بگو این سنگ قبر از جنگ دایی با عمو دارد

 

کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد

در این سو شاعر آیا دلبری آئینه رو دارد؟

 

ببینم! آیدا، آیدا که  می گویند این زن بود

همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟

 

برای آیدا آئینه دیگر جای امنی نیست

که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد

 

عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید

هنر در شقّ هفتم رو ندارد آبرو دارد؟

 

بگو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریا ببار، امّا

قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد

 

قنات از تشنگی صف بسته بر هامون ببار ای ابر

بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد

 

به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد

یقین با خون شاهی آسیابانش وضو دارد

 

شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد

روایت نکته ای باریک تر از تارمو دارد

 

به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب که دریا را

سواری داده برپشت خود  اسرار مگو دارد

 

که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم

کسی را مثل حافظ دیده باشد، های و هو دارد

 

بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟!

که تنها از پلنگ این ماه عکسی بر پتو دارد ؟

 

طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهوه می گیری؟! 

که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟!

 

سر اسرار را دیدی هویدا، روی دار آیا 

هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد

 

بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟

چرا سرباز گشنیز این همه ترس از دولو دارد

 

چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت

دودستی تیشه را بر تارک لیلی فرود آرد؟

 

و در نامه نگاری ها نگار از نامه جا مانده

ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟ 

 

تو هم آئینه رویا، خائنا، یا مثل مهتا یا

سهیلایانه لبخنداخم هایت سمت و سو دارد 

 

نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانی هست

نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد

 

و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است

دل هر دکمه ای جا دکمه ای را آرزو دارد

 

لب پیراهنت را روی فریاد تنت واکن

که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد

 

مونا شاید موناوندی کند، مهتا بتاباند

شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد

 

تو لبخندی ومن اخم، این مونالیزاترین ها را

داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد

                                          "محمدرضا حاج رستم بیگلو"

 

 

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم مي برم كه ريه هاي تو

دردآور است كه من آزاد نباشم تا تو به گناه نيوفتي،

قوس هاي بدنم بيشتر از افكارم به چشم هايت مي آيند،

تاسف بار است كه بايد لباس هايم را به ميزان ايمان تو تنظيم كنم!



" سيمين دانشور"

 

 

عاشقانه

 

بیتوته ی کوتاهی است جهان

در فاصله ی گناه و دوزخ

خورشید

         همچون دشنامی برمی آید و

روز

       شرمساری جبران ناپذیری ست

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

درخت

       جهل معصیت بار نیاکان است و

نسیم

       وسوسه ای ست نابه کار

مهتاب پاییزی

               کفری ست که جهان را می آلاید

چیزی بگوی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هر دریچه ی نغز

              بر چشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق

       رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

و آسمان

       سرپناهی که بر خاک نشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هرچه باشد

چشمه ها

             از تابوت می جوشد

سوگواران ژولیده موی

                       آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین خدا را پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از "عشق" چیزی بگوی

                                                                             "ا.بامداد"

خیانت

 

باد صبا دیگر خبری از زلف یار نیاورد

خیانتی در میان است شاید

اولین ۲۰ در دوران کارشناسی

 

خرمان بسیار کیف کرد و مبلغی حال فرمودیم هرچند خرسواری امروز فاقد لذت بود و خاطرمان را مکدر کرد!!

دوست دارم استاد جونم

 

گرفته کشتزاران در میانت

به هم دادند گنجشکان نشانت

مترسک را هم از امشب بیفزای

به فهرست بلند عاشقانت

"""""""""""""""""""""""""""""""

با همین دل بندانگشتی

یک دل نه صددل

عاشق چشم های زیتونی عقاب شده است

 

گنجشک بیچاره!

""""""""""""""""""""""""""""

تقصیر چشم های سبزآبی تو نیست

تقصیر این دل کویری سراب زده ست

که در عمر خویش

یکجا جنگل و دریا ندیده است!

                                    " بهادر باقری"

پلنگ و ماه

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاك كشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
كه هر دو باورمان زآغاز به یكدگر نرسیدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به كام من
فریبكار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فكر پریدن بود

                                                   "حسین منزوی"

 

زن جوان غزلی ، با ردیف (( آمد))­­­­­  بود

كه بر صحیفه  تقدیر من ، مسود بود

 

زنی  كه  مثل غزلهای عاشقانه من

به حسن مطلع و حسن طلب  زبانزد بود

 

مرا  ز قید زمان و مكان جدا می كرد

اگرچه خود به زمان و مكان مقید بود

 

به جلوه وجذبه  در ضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سر آمد بود

 

زنی كه آمدنش مثل ((  آ )) ی   آمدنش

رهایی نفس از جبس های ممتد بود

 

به جمله دل من، مسند ا لیه (( آن زن))

...و (( ا ست )) رابطه و ((با شكوه)) ، مسند بود

 

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

كه از جوانی من رخصت مجدد بود

 

میان جامه عریانی از تكلف خود

خلوص منتزع و خلصه ی مجرد بود

 

دو چشم داشت – دو (( سبز- آبی )) بلاتكلیف

كه بر دو راهی (( دریا -چمن )) مردد بود

 

به خنده گفت : ولی ، هیچ خوب ، مطلق نیست!

زنی كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود...

                                                    "حسین منزوی"

غزلی در مایه ی شور و شکفتن

 

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

در این حصار جادوییِ روزگار بشکن

 

 چو شقایق از دل سنگ، بر آر رایتِ خون

به جنون، صلابتِ صخره ی کوهسار بشکن

 

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخمدیده بگشا، صفِ انتظار بشکن

 

 سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتابِ خود باش و طلسمِ کار بشکن

 

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنمی دژِ وحشتِ این دیار بشکن

 

 شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

 

 ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

 

                                             "استاد شفیعی کدکنی"

حتی به روزگاران

 

 

 

 

 

 

 

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران

 
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت صبحِ ستاره باران


بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگِ کوه ساران


ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران


گفتی :" به روزگاران مهری نشسته" گفتم:
"بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران"


بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشقِ پشیمان، سرخیلِ شرمساران


پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوارِ زندگی را زین گونه یادگاران؛


وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

                                   *استاد محمدرضا شفیعی کدکنی*

 

تو لب گشودی و من محو یک سلام شدم

و بی مقدمه درگیر این درام شدم

 

ورق زدی و تمام دلم به حرف افتاد

ورق زدی و به حرف تو زود خام شدم

 

چه سطرهای عزیزی که رد شدی از من

چه فصلهای قشنگی که نردبام شدم

 

دو فصل خواندی و ول کردی انتهایم را

دو فصل رفتی و پنداشتی تمام شدم

 

ورق ورق شدم و در غروب بُر خوردم

و در مسیر عبور تو قتل عام شدم

 

غرور ساکت من در مرور ساده تو:

مرا درست نخواندی و من حرام شدم

                                                

                                       "سیدعلی میرافضلی"

 

انگشت های مرثیه ام را عزا کم است

باید تفنگ دست بگیرم، دعا کم است

 

دست از دولول کهنه ی دیروز برندار

از غیرتی که سخت در این روستا کم است

 

گردو بنان درهّ ی تاریک را بگو

چشمه برای تشنگی ببرها کم است

 

این آینه به قدر کفایت وسیع نیست

این برکه در کشیدن تصویر ما کم است

                             "غلامرضا بروسان"

شد کوچه به کوچه جست و جو عاشق او

شد با شب و گریه رو به رو عاشق او

 

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او

<<<<<<<<<<<<<<< 

 

 

چون جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش، نفس نفس کاست مرا

 

این بود تمام ماجرای من و او

می خواستمش ولی نمی خواست مرا

                       "ایرج زبردست"

 

روز وداع یاران

 

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

این پست را باید...

لطفا برای دیدن همه ی متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

 

تهران من ازتو هیچ نمی خواهم، جز تکه پاره های گریبانم

نوستالژیای مرگ مکرر را تزریق کن دوباره پریشانم

 

تهران دلت همیشه غبارآلود، رویای سنگ خیز تو وهم آلود

پهلوی پهنه های تو خون آلود، پس یا بمیر یاکه بمیرانم

 

من زخمی از توام تو چرا زخمی، ابروشکسته خسته پر از اخمی

ای پایتخت بخت چه سرسختی؟! انکارکن بگو که نمی دانم

 

امّ القرای غربتی و دیزی، ای باغ دشنه! باغچه ی تیزی

گور اقاقی و ون وتبریزی، حالا تورا چگونه بترسانم؟

 

ای سرزمین آدمک و مردک ، الّا کلنگ دوز و کلک بی شک

چاه درک مخازن نارنجک، فندک بزن بسوز و بسوزانم

 

شمس الاماره های پر از ماری، دیوآشیان بی در و دیواری

سردابی از جنازه و مرداری، از عشق های بی سرو سامانم

 

ای شهرشحنه خیز چه مشکوکی، چه کافه های خلوت متروکی

گردوی سرنوشت چرا پوکی؟ _ از روز و روزگار گریزانم

 

ده ماه سال عاطلی و تعطیل، قانون تو قواعد هردمبیل

ای جنگل زنان و صف و زنبیل، هم میهنان مرد پشیمانم

 

قاجار غرق سور و سرورت کرد، صاحب قران تنور بلورت کرد

دارالفنون قرین غرورت کرد، در فکر پیش از این و پس از آنم

 

مشروطه شهر شعر و شعورت کرد، شاهی دوباره ازهمه دورت کرد

تا کودتا که زنده بگورت کرد، خون می خورم هرآینه می خوانم

 

دیدی که دختر لر از اینجا رفت، حتا امیر دلخور از اینجا رفت

دل نیز با دل پر از اینجا رفت، من دل شکسته ام که نمی مانم

 

شریان فاضلاب ترین هایی، شن زاری از سراب ترین هایی

ویران تر از خراب ترین هایی، من روح رود های خروشانم

 

هرشنبه سوری تو پر از کوری، مامورهای خنگ به مزدوری

با لحن خشک و جمله ی دستوری، اما به من چه من نه مسلمانم

 

قحطی زد و دیار دمشقم سوخت، خانه به خانه لانه ی عشقم سوخت

در پلک خود کفن شد و ازغم سوخت، هردختری که شد دل و شد جانم

                                                  "محمدرضا حاج رستم بیگلو"

 

 

اینجا نشسته است ، کسی روبه روی من

یک شعر خوش تراش، به نام قشنگ زن

 

زیبا، اصیل، چونان تصنیفی از" بنان" 

موسیقی مکرر دلشوره های من

 

دارد به شکل شعر ، به من خیره می شود

او عاشق من است ؛ یقینا ، مسلماً

 

من قانعم به ریزش پلکی ، اشاره ای

من قانعم به خنده تلخی ، عزیز من

 

لختی مرا بخند ، بخند و نگاه کن 

گیرم که عاشقانه ، گیرم تفنناً

 

عاشق شدن ، جنون قشنگی است نازنین 

آشفته ام شبیه دو چشم تو دائماً

 

داری در این مغازله تردید می کنی    

این بوف کور، با تو غریب است ظاهراً

 

این مرد آس و پاس ، برای تو کوچک است

این گـنگ خواب دیده ، این روح بی کفن

 

من: شاخه ای تکیده؛ تو: آغازبغض گل

جاریست در تو وسوسه ی تازه وا شدن

 

" بودن به از نبود شدن ، خاصه در" بهار

داری تباه می شوی از عاشقم شدن

 

باران گرفته است؛ برو خیس می شوی

این چتر کوچک است برای تو ، خوب من  

                                   "حسن  روشان"

                  

قرن دوهزار بعلاوه ی یک

 

پشت سر قرنی که طی شد

پیش رو صدبرگ تازه

انتخاب آدمی چیست؟

زندگی یا مرگ تازه

 

قرن توفان تباهی

قرن باران سیاهی

گریه های از ته دل

 خنده های اشتباهی

 

قرن غم های حقیقی

دل خوشی های مجازی

لحظه لحظه در ترقی

صنعت تابوت سازی

 

قرن تخریب تفاهم

انفجار آشنایی

قرن مریم های موجی

لاله های شیمیایی

 

قرن تبعید محبت

موسم پژمردن دل

قرن تکثیر تقلب

قرن خنجر خوردن دل

 

پاک بازی رو کاهش

نانجیبی در فزونی

سینه سینه در سرایت

دشمنی های عفونی

 

قحطی سبزینه و گل

قتل عام رود و جنگل

گفتمان حلق قمری

با گلوگاه مسلسل

 

اتفاق خنده بر لب

غربت گل در صحاری

پیش کش ها:مرگ و مرهم

ارمغان ها:زخم کاری

 

فرن تنهایی و تلخی

فصل فقر و نامرادی

گورهای دسته جمعی

خانه های انفرادی

 

روزگار سست عهدی

قرن سخت افزار و سی دی

زایش ویروس وحشت

انتشار ناامیدی

 

قرن غرب و حرب و آتش

فصل طاعون های شرقی

استخوان های شکسته

نردبان های ترقی

 

روی لب های مدارا

نقش لبخندی معطل

همربانی ها خلاصه

کینه ورزی ها مفصل

 

عرصه ی دل های خالی

دست های ظاهراٌ پر

بی توقف در تکاپو

خط تولید تنقر

 

قرن فرصت های فاسد

لحظه های نامناسب

قرن استعفای عاشق

قرن استیلای کاسب

 

رفته تا اوج ثریا

شاخص سردرگمی ها

در نخاع مهربانی

ترکش نامردمی ها

 

قرن ترویج حرامی

عرصه ایمان انبوه

بی وفایی های واجب

مهربانی های مکروه

 

رشد روز افزون خنجر

کاهش میزان مردی

نسل مجنونان عاشق

خسته از لیلا نوردی

 

قرن زردی قرن حذفِ

ارغوانی ها.گلی ها

قزن شلیک کلاغان

در گلوی کاکلی ها

 

موسم نوآوری ها

برگریزان بهاری

زندگی های مکرر

مرگ های ابتکاری

 

قرن از اصلی رمیدن

قرن غلتیدن به فرعی

قرن دین را سربریدن

با اصول ذبحِ شرعی

 

عشق در خط مقدم

پاتک بی وقفه ی نان

وای بر رزم آور دل

بشکند گر خط ایمان

                      " سید حسن حسینی"                

 

کرامات نورانی

 

هلا روز و شب  فانی چشم تو

دلم شد چراغانی چشم تو

 

به مهمان شراب عطش  می دهد

شگفت است مهمانی چشم تو

 

بنا را بر اصل خماری نهاد

ز روز ازل بانی چشم تو

 

پر از مثنوی های رندانه است

شب شعر عرفانی چشم تو

 

تویی قطب روحانی جان من

منم سالک فانی چشم تو

 

دلم نیمه شب ها قدم می زند

در آفاق بارانی چشم تو

 

شفا می دهد آشکارا به دل

اشارات پنهانی چشم تو

 

هلا توشه راه دریادلان

مفاهیم توفانی چشم تو

 

مرا جذب آیین آیینه کرد

کرامات نورانی چشم تو

 

از این پس مرید نگاه توام

به آیات قرآنی چشم تو

                     " سید حسن حسینی"