حتی به روزگاران

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت صبحِ ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگِ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی :" به روزگاران مهری نشسته" گفتم:
"بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران"
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشقِ پشیمان، سرخیلِ شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوارِ زندگی را زین گونه یادگاران؛
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
*استاد محمدرضا شفیعی کدکنی*
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:56 توسط احسان
|
شینگٍن