مهر نشته بر دل
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
تهی دست در خوب رویان مپیچ
که به هیچ مردم نیرزند هیچ
من رشته ی محبت تو پاره می کنم
شاید گره خورد به تو نزدیک تر شود
هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراغ افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد غیمت بداند آب را
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاری ست مشکل
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
*سعدی*
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
به عزم توبه نهادم ز کف قدح صدبار
ولی کرشمه ی ساقی نمی کند تقصیر
می ترسم از خرابی ایمان که می برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
طهارت ارنه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم حول روز رستاخیز
*حافظ*
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش
که جز او کیست که برخورد ز سیمین بدنش
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش
چو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش
*خواجو*
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامی
تسبیح برفشاند سجاده براندازد
زاهد صومعه در حلقه ی زنار شود
گر شود از سر زلف تو عیان یک سر موی
تا خیال گریه کردم یار رفت
این غزال از بوی خون رم می کند
ز خال گوشه ی ابروی یار می ترسم
از این ستاره ی دنباله دار می ترسم
*صائب*