و چتر و کوچه و باران همچنان با تو
غروب ریخته در خلسه های سبز درخت
و ماه دف شده در متن آسمان با تو
حضور داری در اضطراب عقربه ها
تپیده ساعت شب های عاشقان با تو
سلام خانم یکشنبه های بارانی
چه قدر روز قشنگی ست می توان با تو
...ن...ن...نشست به صرف غروب و چای و غزل
اگر امان دهد این لکنت زبان با تو
غروب چای غروب پرندگان غریب
غروب حل شده در جان استکان با تو
کسی گرفته تر از کوچه های شرجی رشت
نشسته در گذر چشم این و آن با تو
تمام دلهره ها را دویده و حالا
نشسته است در این گوشه ی جهان با تو
جهان پوچ جهان ...(سه نقطه)های کثیف
جهان این همه فعل نمی توان با تو
نشسته است به صرف سکوت های غلیظ
دوباره مرد علیرغم دیگران با تو
تمام ثانیه ها راس ساعت هرگز
سوال ریخته در چشم عابران با تو
سکوت چوبی یک صندلی دو پلک کبود
و باز رفتن از این متن ناگهان با تو
*حسن روشان*
شینگٍن