در این بن بست

دهانت را می بويند
مبادا که گفته باشی دوستت می ‌دارم.
دلت را می ‌بويند
روزگار غريبی ست، نازنين

و عشق را
کنار تيرک راهبند
تازيانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بن‌بست کج وپيچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار غريبی‌ست، نازنين

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار غريبی‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبی‌ست، نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

                                                "ا.بامداد"

شاخه گلی برای مزار

 

از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند


پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند


ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند


یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

                                                   "فاضل نظری"

افسوس

 

ویرانیِ عشقی نافرجام

تلخ تر از قرابه ی زهر

            صبح و شام به اجبار در گلویم ریخته می شود

 

پیوسته، فریادی خون آلوده تنم را میلرزاد:

"آی میرغضب جانش را بگیر"

از برابرِ دیدگانم عبورش می دهند؛

           فریاد می زنم:

   نوستالژی!او نوستالژیِ من است نوستالژی ام را بدهید!

و دوباره کابوسِ رویاهای شکست:

فریادی که قلبم را ریش ریش می کند:

"آی میرغضب جانش را بگیر!"

آهو

 

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

 

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پرمی زند شب ها پرستویی

 

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

 

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:

از شانه ام هر روز می چیده ست شبویی

 

نام تو را می کند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

 

پیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری ست

پیچاره ترشیری که صید چشم آهویی ست

 

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی

 

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه ی رنج تو هستم راست می گویی

 

                                                           "فاضل نظری"

 

دری وری

 

اینم شد زندگی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

صادق خان