آهو
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی
شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پرمی زند شب ها پرستویی
شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده ست شبویی
نام تو را می کند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
پیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری ست
پیچاره ترشیری که صید چشم آهویی ست
اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم
اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی
آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه ی رنج تو هستم راست می گویی
"فاضل نظری"
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:31 توسط احسان
|
شینگٍن