ویرانیِ عشقی نافرجام

تلخ تر از قرابه ی زهر

            صبح و شام به اجبار در گلویم ریخته می شود

 

پیوسته، فریادی خون آلوده تنم را میلرزاد:

"آی میرغضب جانش را بگیر"

از برابرِ دیدگانم عبورش می دهند؛

           فریاد می زنم:

   نوستالژی!او نوستالژیِ من است نوستالژی ام را بدهید!

و دوباره کابوسِ رویاهای شکست:

فریادی که قلبم را ریش ریش می کند:

"آی میرغضب جانش را بگیر!"