افسوس
ویرانیِ عشقی نافرجام
تلخ تر از قرابه ی زهر
صبح و شام به اجبار در گلویم ریخته می شود
پیوسته، فریادی خون آلوده تنم را میلرزاد:
"آی میرغضب جانش را بگیر"
از برابرِ دیدگانم عبورش می دهند؛
فریاد می زنم:
نوستالژی!او نوستالژیِ من است نوستالژی ام را بدهید!
و دوباره کابوسِ رویاهای شکست:
فریادی که قلبم را ریش ریش می کند:
"آی میرغضب جانش را بگیر!"
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:33 توسط احسان
|
شینگٍن